تبليغاتX
جغرافیای ذهن من ...
























جغرافیای ذهن من ...

ای همه ی بغض فرو خورده ام...

 

 

راستیت َش من که زیاد نمی شناختمت ...

فقط گاهی می شنیدم که شده بودی راوی عاشقانه های کسانی که همین الان  دارند نزد پروردگارشان روزی می خورند.

روایتگری هم عالمی دارد...حتما انقدر  خودت  غرق در عاشقانه هایشان  بودی و سِّر ِ این عاشقی را هرشب برای خودت مشق می کردی که بزرگ شوی به غایتی که تا دست بلند می کنی وجود خدایت را لمس کنی  .... که بشوی مثل آنانی که  بال گشودند و رفتند ...و چه زود شکل گرفتی و شبیه شدی ،پر در آوردی و پروانه شدی...

شاید فکرش را هم نمی کردی که روزی دیگران بشوند روایتگر عاشقانه های تو....

چه بگویم که بختی هم با ما یار نبود که تا آمدیم کسی چون تویی را داشته باشیم و چشمانمان کمی سو بگیرد به وجه شهیدی زنده ،تو پر کشیدی... و چه بسا همان هایی هم که تو را داشتند و نگاه های تورا ،هیچ قدر ندانستند که باید آنقدر در جمع شان غریب باشی ...

راستی محمد!چقدر تو غریبی!!!

از ما که شاید گذشته باشد و شده باشیم هم رنگِ همین جماعتی که تا نفسشان به نفسمان خورد رنگ باختیم و ای دریغ که اگر تو بودی و هُرم نفس های چون تویی را داشتیم سرخ بودیم از عاشقی...نه حالا که زرد گشته ایم  مثل برگ پاییزی که فقط ظاهری زیبا دارد!

 

حالا که نهایت معرفت ما شده همین که هر سالی که می آید و می گذرد روز عروجت دور هم جمع بشویم  و بگردیم دور پدر ،مادر ،همسر و خواهرانت که مثلا تسلایشان بدهیم که آنها را گذاشتی در این غربت کده ...و حتی محمدَت که سال به سال به مثل تو شدن نزدیک می شود  و خوشا به حالش که دست چون تویی بر سر اوست... حتما وقتی بزرگتر که بشود رد نگاه های نگرانت را سرمه ای می کند برای چشمان ِ اشک بارش که زیبایی و پستی این دنیایی را که آسان فروختی َش بهتر ببیند و راحت تر رد قدم های تو را نگاه کند و پاهای ِ کوچکش را بگذارد بر جای پاهای با عظمت ِ تو....

راستی عجب نوری داشتی تو ، آدم مزه مزه می کند که شهید نظر می کند به وجه الله...


مهندس پاسدار شهید محمد عاشوری متولد 17 اسفند 58 و فارغ التحصیل رشته مکانیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات و از فعالان بسيج دانشجويي بود. او پس از فراغت از تحصيل به دليل علاقه وافرش به خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، جذب اين نهاد شد و در بخش تحقيقات علمي ـ نظامي آغاز به كار كرد. شهيد محمد عاشوري همچنين در ايام اعزام كاروان‌هاي راهيان نور به مناطق عملياتي دفاع مقدس به عنوان راوي، نسل جوان را با رشادت‌هاي رزمندگان اسلام آشنا مي كرد. وی در تاریخ 19 اردیبهشت سال 86 در حال ماموریت به شهادت می رسد...


 حسرت نوشت:

- از حسرت های دوران دانشجویی م شده که روزی َ م نبود که شهید عاشوری را از نزدیک ببینم و درک کنم..مخصوصا وقتی خاطرات َش را از زبان دوستان و همکاران و خانواده َش می خوانم!

- از حسرت های دوران دانشجویی َ م شد که محمد عاشوری بین دوستان و هم دانشگاهیان َش و حتی دوستانی که در بسیج دانشجویی بودند و هستند  غریب ماند..خیلی غریب!

- دلم برای محمد ِ کوچکش نفس نفس می تپد که بزرگ می شود بدون پدر َش ...این هم از حسرت هایم شد!

- همه ی اینها پیش کشی باشد برای تو ...شهید عزیز! باشد که به روز محشر به قدر لحظه ای شفیعمان باشی!

- سه شنبه ۱۹/۲/۹۱ ساعت ۱۸ مراسم سالگرد شهید در منزل  پدر بزرگوارشان برقرار است...با حضورتان دلگرمی باشید برای  دل ِ خسته ی پدر و مادر شهید!

برای اطلاعات بیشتر اززندگی و خاطرات  شهید به وبلاگ شهید محمد عاشوری حتما مراجعه کنید!

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 21:50 توسط "من ٍ او "| |

 

مثل همیشه...

من مثل کودکِ سر به هوا و بازیگوشی که مدام ورجه  وروجه می کند ،مثل همان کودکی که مادرش را باشیطنت هایش عاصی می کند ....

تو  مثل مادری که نگران بچه َش است که نکند از سر ِهمین سر به هوایی هایش کاری دست خودش بدهد...مثل همان مادری که وقتی هر چه می کند ،طفلش گوشش بده کار نیست و سر آخرش مجبور می شود سیلی بزند کودک دلبندش را ...

من مثل همان کودکی که وقتی سیلی می خورد ، گریه می کند ...وقتی هق هق گریهَ ش راه نفس کشیدنش را می بندد و سر آخر هم از بی پناهی رها می کند خودش را  در دامان مادر و گریه می کند ... همان  مادری که او را سیلی زده...

تو مثل همان مادری که گریه ی کودکت را تاب نمی آوری و با سر انگشتان ِ نازنین َت اشک هایش را پاک  میکنی...

خدا ...

خدا ...

خدا...

مهربان خدای َم!

من مثل همان کودک َم که می خواهم سر بگذارم بر دامنت و های های گریه کنم ....تو هم مثل همان مادر در آغوشم بگیرو پناهم بده...

ببین کسی را ندارم! خدا...

دلم یک فصل ِ قریب ناز کشیدن می خواهد !"

 


الهی نوشت:

میگویم : خدایا خسته َم ....می گویی: توکّل کن به خودم.

می گویم : سینه َم دَرد می گیرد وقتی که اینجا ،جای نفس کشیدن ندارم...می گویی: توکّل کن به خودم .

می گویم : عزیزتر ازجانم ! شکسته شدنم را می بینی؟...می گویی : عزیزکم !توکّل کن به خودم .

می گویم : دل تنگم!......می گویی: خودم دلتنگی َت را می خرم ،توکّل کن به خودم!

می گویم  پس زندگی َم...؟ .... می گویی که حتی فکرش را هم نکن ، فقط توکّل کن به خودم !

می خواهم بگویم که پس کی می بری َم؟ ....در گوشم می گویی،  توکّل کنم به خودت!

وَ مَن یَتوَّکل عَلی اللهِ فَهو حسبُهُ.....

- آن کس که تو را شناخت جان را چه کند....فرزند و عیال و خانمان را چه کند!!!

همینطوری نوشت:

 -دوست دارم به عادت کتاب نوشته هایم ،گاهی یک حاشیه ی موّرب با مداد مشکی از تو بنویسم ،همین جا گوشه ای از صفحه ی مجازی خالی مانده م :

                                    "نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی... ح س ی ن جان!"

به خودم نوشت:

(توکل خیلی خیلی واژه سنگینی ست ، که هر چه مرور می کنم خودم را، کم رنگش می بینم ...پست ترین مرتبه توکل همین ست که نارضایتی َت را به زبان نیاوری ...دیگر خودت بخوان  تا آخر ِزندگی َت را !!!)


خیلی بی ربط نوشت:

شنبه گذشته با رفقا رفتیم دانشگاه و  شاهد مناظره ی فوق العاده ی استاد نبویان و جناب صادق زیبا کلام بودیم  د رواحد علوم تحیقات ،که از چندین جهت روحمان کلی شعف ناک شد : اول اینکه از بحث و استدلال منطقی استاد نبویان و اثبات بی علمی جناب زیبا کلام  ،لذتی بردیم در حدِّ....دیگه !

دومن هم بعد از مدتها یه کار درست و حسابی دیدیم از بسیج سر بزنه که فایده داشته باشه !انشالله که ادامه دار باشه...

سومن باز هم از ضایع شدن جناب زیبا کلام حظ بردیم

آخرش هم اینکه دوستان رو دیدیم کیفور شدیم...البته جای گفتن دارد یه عده ای هدایایی نثار ما کردن که می بایست عکس هایش موجود باشد

 

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 0:18 توسط "من ٍ او "| |

 

استاد می گفت: " ما از اهل بیت (علیهم السلام )خویشاوندی نزدیک تر نداریم !"

.

.

.

می دانید چند وقت ست چشم َم به انتظارتان نشسته ؟؟؟

می گویند  صله رحم واجب ست...

 


همینطوری نوشت:

...راستی اگر نیایید ،من دیگر کسی را ندارم ها !!!

لا حَبیبَ الّا هُوَ وَ اهلُهُ..............اَوَّلکُم وَ اخِرکُم...

 

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 15:15 توسط "من ٍ او "| |

 

استاد می گفت:

"شهادت حضرت زهرا س ،تسلیت ندارد!"

                                   ببینید مصیبت چه اندازه ست که تسلیت به کارش نمی آید.

.

.

.

وقتی زن های مدینه آمدند عیادت...پرسیدند :خانم حالتان چطور است؟

حضرت نفرمود که از درد ِ بازو نخوابیدم ....پرسید: چرا با علی ع چُنین کردید؟....

 


روضه نوشت:

- یا اُماه !این روزها مگر می شود پهلوی تو بود و شکسته نبود...فِداها!

- کاش بودم  دِعبَل َ ت یا زهرا س ...

- می سوزم یادم که می پرد به لباس نوشته ی شهدا : می رویم تا انتقام سیلی زهر ا بگیریم!

 

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 15:51 توسط "من ٍ او "| |

 

فاطمیّه ست...

امشب قطعا کربلاست ...کنار شش گوشه  یا بین الحرمین یا کنار سقا...

طهورا را می گویم ...نیمه های جهادی بود که بار و بندیل َش را بست برود دخیل ببندد به شش گوشه!

دل َم برایش تنگ ست... دل تنگی َ م برای او بهانه ایست که دل تنگ ِ ارباب بشوم.

دل َ م برایَش تنگ ست بقدر تمام اذیّت هایی که همدیگر را می کردیم و کلی کیف می کردیم ...دل َ م برای َش تنگ ست...

فاطمیّه ست...

خوشا حال ِ این روزهایش...همین روزهایی که همه َش دعا می کنم کاش مرا از یاد نبرد !

دل َ م می خواهد زودتر برگردد تا سخت در آغوشش بگیرم و استشمام کنم بوی کرب و بلا  را...

دل َ م می رود برای اینکه انعکاس ِ شبکه های ِ ضریح را ببینم در چشمانَش...

عجب روزهای سختی پیش ارباب ست ....فاطمیّه ست...

 


همینجوری نوشت:

- وبلاگ سه نقطه را که خواندم خیلی یهویی دلَم رفت پیشش ،خواست که بنویسم...

- وقتی برگشت ، اولین جمله ای که بهم می گیم قطعا همینه : اح اح داغون !دلم برات تنگ شده بود :)

- آخرش تموم میشه فراق ...کربلا می ریم به اتفاق!

- راستی کربلایی ها !فاطمیّه ست ...

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 20:47 توسط "من ٍ او "| |

 

اين روزها به اكثر وبلاگ ها كه سر مي زنم ،ردو نشاني از فيلم  ِدر حال اكران‌ِ "قلاده هاي طلا "پيدا مي شود...

ميزان تعاريف و ايجاد جذابيت ها بقدري بوده كه من  ِ‌مخاطب ِ تازه از سفر برگشته را كه تقريبا به دور از هرگونه خبرهاي جديد و وقايع بودم  با سرعت هيجاني به سمت باجه هاي سينما بكشاند براي تماشاي فيلم...

 

 

اولين نكته قابل توجه در فيلم، نامي ست كه كارگردان براي فيلم انتخاب كرده ست :"قلاده هاي طلا"... كه بدون اينكه فيلم را ديده  و يا حتي تعريفي از فيلم شنيده باشي تامّل تو ي ِمخاطب را بر مي انگيزد مخصوصا وقتي كه بداني كارگردان فيلم آقاي"ابوالقاسم طالبي" باشد با نوع نگاه و گرايش هاي  خاص خود كه براي خود من هميشه جايي از تحسين داشته ست.

پاي فيلم كه بنشيني سراسر َش  ياد آوري لحظات قبل و بعد از انتخابات است كه با اكثر  سكانس هاي  َش آدم احساس هم دردي مي كند با حوادثي كه اتفاق افتاده ... مي خندد با شعارهاي اين وري و آن وري  و ناراحت مي شود از در گيري ها وتجمعات بعد از انتخابات و يا حتي بطور باور نكردني دل گرم مي شود با سخنراني معروف رهبري كه در لابلاي فيلم به آن پرداخته شده...و يا حتي از جسارت كارگردان لذّت مي برد از اينكه خيلي به جا مسئله ي نامه ي آقاي هاشمي رفسنجاني به رهبري، پيام همسرشان حين انتخابات ،ليدري گري هاي فائزه ي هاشمي و  يا حتي مسئله  قطع پيامك ها بعد از انتخابات و غيره را به نمايش مي گذارد...

البته از نقاط قوت ديگر فيلم اين بود كه به خوبي دخالت انگليسي ها و جاسوسان را در مسائل فتنه به خوبي نشان مي دهد و اينكه حساب مردم عادي  كه نسبت به انتخابات معترض بودند را با جاسوسان انگليسي و هم دستان ِ‌داخلي شان جدا مي كند..و همچنين به خوبي به تصوير كشاندن آتش زدن پايگاه مقاومت بسيج ....

اما با همه ي اين نقاط قوت و خوش ساختي ها  سوالي كه برايم پيش آمد اين است كه چرا براي پيش برد فيلم و يا حتي افزايش جذابيت و يا طرح ماجرا  بايد از سيستم اطلاعاتي كشور هزينه شود كه همگان مي دانند دقيق ترين و حساس ترين و قوي ترين سيستم كشور ست؟چرا بايد وزارت اطلاعات زير سوال برود ؟آن هم پيدا شدن يك جاسوس در سيستم اطلاعاتي كه در طول فيلم اين مسئله مطرح مي شود و نظر مخاطبان را به پيدا كردن جاسوس بين چند شخصيت كليدي در فيلم جلب مي كند كه با رد گم كني هاي مختلف هر بار تير سوء ظن را به سمت يكي از اين اعضا نشانه مي رود...و سر آخر هم وجود يك ضعف و سستي و هر كي به  هر كي بودن در وزارت را به من ِ مخاطب القا مي كند...

كاري كه در فيلم به رنگ ارغوان هم ديده شد! و هنوز نه براي آن جوابي پيدا كردم و نه براي اين...

و البته که همه ی اینهایی که گفته شد صرفا نظر شخصی بنده  ست و ممکن ست اشتباه باشد!

در حال حاضر چیزی نمانده که فیلم در صدر پرفروش ترین ها بنشیند که البته  فیلم ،فیلم خوش ساختی ست و ارزش دیدن را دارد، حتی دوبارو حتی تر اینکه ۴۰۰۰تومن ناقابل از جیب مبارک پیاده شوی...و صمیمانه از دوستان ارزشی َم دعوت می کنم همان ۴۰۰۰ تومن را لطفا پیاده شوند

امیدوارم شما هم از دیدن فیلم به اندازه ی من لذّت ببرید!

و یک خدا قوت جانانه به آقای طالبی...انشالله اجرشان با حضرت صاحب الزمان

پیشنهاد می کنم خواندن : "یک جسارت به یاد ماندنی"       " در حاشیه ی قلاده های طلا "  

اینجا رو حتما سر بزنید: "مصاحبه مسیح علی نژاد با ابولقاسم طالبی"


دِل نوشت :

................................

      هر آنچه تو بخواهی!

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 10:21 توسط "من ٍ او "| |

 

محل اسكان ِمان مدرسه شبانه روزي  ست كه يك سمت َش خوابگاه و  سمت ديگرش كه با يك فيبر چوبي از هم جدا مي شود آشپزخانه ست ...

و همين آشپزخانه محل دائمي حضور برادراني بود كه وظيفه سرويس دهي و پخت و پز غذا براي  جهادگران  را داشتند و چقدر براي ما سخت بود كه هميشه بايد همه چيز را كنترل مي كرديم كه صداي اضافي آن سمت فيبر نرود و چقدر مي بايست شيطنت هايمان  را مهار مي كرديم و امان از این مهارها که می شود سوژه ی شبانه روزی مان ...

تمام آن شب ها را غر مي زديم سر ِ" ن.ح" و بعدها هم" ز.ر" كه برادران چند ساعتي مدرسه را ترك كنند بين خودمان هيئت بگيريم و اين اواخر كه كار به استغاثه هم رسيده بود ...اما آنقدر كارها زياد بود كه بندگان خدا نمي توانستند اين كار را بكنند...آن وقت تمام دلخوشی ِ مان شده بود اینکه آرام آرام با هم زمزمه کنیم...

روز اختتاميه با همه ي كارهاي فراوان َش و خستگي هاي َش كه سپرديمشان به خدا تمام شد، بعد از نماز مغرب و عشا سوار ميني بوس شديم كه برگرديم محل اسكان ، ۱۰-۱۱ نفر از بچه هاي روستاي محل اسكان(نهضت آباد)  هم با ما بودند ، بين راه همه ي شعر ها و مداحي هايي كه در اين چند روز ياد گرفته بودندرا بقدري زيبا اجرا كردند كه هوس َش به سرمان زد و ما هم تكرار مي كرديم...اصلن انگار به مرز انفجار دروني رسيده بودیم ...

به محض اينكه مي رسیم اسكان با دو سه نفري از بچه ها مي رويم حياط پشتي ،جايي كه صدايمان را كسي نشوند ،جايي كه دل هاي بي تابمان كمي قرار بگيرد، كيف را مي اندازم همان کنارها  و چهار زانو مي نشينم بر خاك ...خاک ...خاک .. چقدر این خاک حرف دارد... چقدر این خاک روضه می نشاند بر دل ِ ما

دلمان ناي نفس كشيدن ندارد...شروع كه مي كنيم باقي بچه ها هم مي آيند ...ديوانه وار مي خوانم و ميخوانيم  و ديوانه تر مي شويم و نمي دانيم چه بر سرمان مي آوريم ... آ خ كه دلمان مي خواهد خراب شويم به زير روضه ها... آخ كه دلمان داشت جان مي داد بس كه همه ي روضه ش شده بود زمزمه هاي پنهاني ...آخ كه صداي هق هق بغضهايمان بس كه پشت چشمانمان چنبره زده بود امان مي بريد...آخ که چقدر دلمان می خواست بلند بلند فریاد بزنیم و روضه بخوانیم :اغیثینی یا مولاتی....

داشتيم مي بريديم... همه ديگر روضه خوان شده بودند ...و دَرد ماجرا آنجايي بود كه یکی از بچه ها در همان حال و هوا زنگ می زند به  "ن.ح" كه ناخواسته همان روز مجبور به ترك اردو شده بود، تا بشنود صداي روضه هايمان  را و ببيند چقدر جايش بين ِمان خالي ست ...هق هق صداي گريه َش كه بلند مي شود،  گريه ي بچه ها هم اوج ميگيرد و انقدر دلم می گیرد و چشمان َ م می سوزد ،همان جا بر سر خودم مي زنم که ای وای بر من ! تو کجای کار این عالمی دختر!؟ نشسته ای به بغض های دوستت که غمگینانه از کنارتان رفته گریه می کنی... اما  تا به حال چقدر از نبود امام زمانت احساس كمبود كردی؟ و هق هق گريه هايت  اوج گرفته  از هق هق گریه هایی که هر شب جمعه برای چون تویی  اشک می ریزد؟

در همین اثنایی که جانم دارد تمامی ِ وجود ِ بی وجودم را می خورد ناخودآگاه روضه هایمان می رود به سمت حضرتش ...و اشک ها را بگویید که امان ندهد مارا...!

فقط خواستم بگویم : آقا غلط کردم!

رهایم نکن ...عزیز زهرا س


بغض نوشت:

- سفرمان به بهشت  َش ،به چشم بر هم زدنی تمام شد!

- نماز مغرب را که می خوانم منتظرم نجواهای زیارت آل یاسین بچه ها را بشنوم...

- و اصلن همه ی حظّ جهادی به همین لحظه های نابی ست که خدا کند از دست َش ندهیم...

- پیامکی آمد:  "وَ فَدت علی کَریم بِغیرِ زادفَانَّها  اَقبَحُ شَی ...

به ضیافت کریم دست خالی می روند...به جهادی هم..."

دست خالی رفتیم ...منتظر نگاه های کریمانه هستیم!

 - در جهادی اگر نَفسَت را شهید کردی ...بُردی!

- فاطمیّه نزدیک ست...

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 23:30 توسط "من ٍ او "| |

ساعت از نيمه شب گذشته ست و خواب به چشمان َم نمي آيد و چند ساعتي بيش نمانده ست  كه راهي  شويم براي جنوب كرمان!

همان جايي كه مي گفتم دَردَ ش خريدار دارد... و چقدر آدم مبتلا مي شود وقتي خودش دَرد مند باشد و باز هم حريصانه بخواهد دَرد ي بيش داشته باشد.

راستيَتش اين ست كه حال ِ‌خوشي دارم يا نه را نمي فهم َ م و يا حتي اينكه الان حال َم بد ست و خودم را زده َم به كوچه ي بغلي ِ‌ذهنم ...

اما همينقدرَ ش را مي دانم كه دلم لك زده ست براي  لحظه اي روضه خواندن ...از همان هايي كه وقتي مي نشينيم كنار هم از اول َ ش با شيطنت و فرحي شروع مي شود و آخرش مي رسد به اينكه هاي هاي گريه هاي بي شكيب َ ت آوار مي شود بر سر خودت... و يا حتي دلم غنج مي رود براي اينكه زير آفتاب ِ داغ‌ ِ كرمان بايستم  و آفتاب مستقيما بتابد بر چادر ِ مشكي َ م ، فكرَش را بكن كه  آب شوي و آب شوي و هي آب شوي... و چقدر لذت بخش ست كه حس ِ يك شمع را داشته باشي!

و يا اين را هم مي دانم كه به غايتي خسته َ‌م  و احساس آشفته اي دارم كه دلم مي خواهد فقط از هم اكنونم جدا شوم و كوچ كنم  به جايي كه درِ گوشي بتوانم به  او  بگويم : مهربانم خسته َم ! خستگي هايم براي ِ‌تو... دلم خستگي ِ مضاعف مي خواهد.

و يا گاهي احساس مي كنم به قدري حساس شده َم كه كوچكترين چيزي بهمم مي ريزد  و صبر َم تمام مي شود و يا حتي گاهي فقط كافي  ست  به آني د رخودم فرو بروم كه همان بغض هاي َم پر كند گلوي َم را و در به در دنبال خلوتي بگردم كه رهايشان كنم...اين روزهاي خودم را كه براي ِ خودم تعريف مي كنم مي گويم قطعن ديوانه شده َم و مي نشينم براي خودم ام يجيب مي خوانم بلكه فرجي شود!

و راستي چقدر امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه نكند جهادي هم براي َم بشود عادتي كه خودم را در آن گم كنم و خيلي وقت ست كه در گيرم با اينكه زندگي َ م را با جهادي تنظيم كنم يا جهادي را بازندگي...

خلا صه َش  اينكه چند ساعت ديگر با رفقا راهي جهادي مي شويم –جنوب كرمان – دشت مهران – همان جايي كه انگاري شده ست پاتوقمان...وقتی که از شهر دل گیر می شویم!

 


پ.ن:

-  شايد دارم زيادي فكر مي كنم اما بعد از فوت سونياي عزيزم همه َش  به اين فكر مي كنم فردا روزي كه نوبت به من برسد كه مي رسد  واقعن  چه اتفاقي مي خواهد بيفتد؟ اينكه 10 روز ي خانواده م برايم اشك بريزند و 2 روزي هم رفقايم  و خيلي زود همه چيز بر مي گردد به سرجاي ِ اولش ...اما مهم َ‌ش اينجاست بعد از رفتنم چه ازخودم باقي م يگذارم؟ يا اصلا چيزي دارم كه بعد از من بماند ؟!!... و چقدر براي ِ‌خودم متاسف مي شوم كه مي بينم به غايتي دست َم وتوشه َم خالي ست.

- دارم حسابي چمدان َم را مرتب مي كنم كه غصه هايم را يك گوشه اي خوب جا گير كنم تا جا باز شود براي چيزي كه  قرارست از دستان خدا بگيرم و انقدر به كرم َ ش و مغفرت َش ايمان دارم كه ميدانم هر چقدر چمدان َم را بزرگتر كنم بزرگتري مي دهد!

- امسال ، سال ِ جدیدمان را با اهالی روستا تحویل می کنیم وهمگی با هم پای سخنان رهبرم می نشینیم ..انشالله دعاگوی ِ همه هستیم و بیشتر محتاجم به دعایتان بعد از دعا برای عزیز زهرا (س)...پیشاپیش عیدتان مبارک و پر برکت!

- دوستان و غير دوستان ، ديده ها و نديده ها ....خواهشا حلال كنيد كه حتي نايي براي التماس كردن هم ندارم ...خير ببينيد!

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 1:49 توسط "من ٍ او "| |

 

گاهی خدا برای اینکه بهمان متذکر شود که چقدر غافلیم از هر آن چیزی که ممکن است برای ِ مان رقم بخورد آنچنان هولناک متذکر مان می شود که دو دستی بچسبی به دامان مغفرت خدا!

آنچنان غرقی در زندگی ِ خودت و آنچنان مبهوتی در آنچه که می خواهی به آن برسی که حتی به مخیله َت هم نمی رسد که یک روزی به تو زنگی بزنند و بگویند فلانی فردا قرارمان ست بهشت زهرا !سونیای ِعزیزمان پر کشید....

خدایا !برای فهمیدن فهم ِ من ِ نافهم  رفتن سونیای ِعزیزم سنگین بود...

سونیای جوانمان رفت ...خدایش بیامرزد و من دل نگران همسرش هستم که به عالمی مات و مبهوت بود که فهم مکان و زمانش رانداشت...

دل ِ من نگران هموست که برای رسیدن ِ به هم چقدر سختی کشیدند و حالا در اوج ِ جوانی ِ زندگی شان و سرمست شدن، از هم جدا افتادند...

دل من نگرانِ اویی بود که موقع غسل َش بین همه از دنیا رفته ها تک بود....همه پیر بودند و عزیز ِ دل ِ من  نو عروس بود!

دل ِ من نگران خود ِبی چاره َم ست که معلوم نیست چند صباح دیگر ممکن ست نفس بکشم و چقدر عقبم ...!

دل ِ من آشوب می شود برای ز ی ن ب (س) که ماتم ما کجا و او کجا؟!

 

تا می کشم خطوط تو را ،پاک می شوی /داری کمی فراتر ازادراک می شوی /هر لحظه از نگاه ِ دلم می چکی ولی/با دستمال کاغذی َم پاک می شوی /تو زنده ای هنوز برایم ،گمان مکن /در گور ِ خاطرات ِ خوشم خاک می شوی


دَرد نوشت:

- انا لله و انا اليه راجعون..........رفیق ِ جوانمان  از بین ما پر کشیده ! برای شادی روحش فاتحه ای قرائت کنید!

- برای دل ِ همسرَ ش دعا کنید و برای خانواده َش که خداصبرشان دهد.

- در عالمی از بهت بسر می بریم ...هنوز هم باورمان نشده ! خدایا دیگر برای ِ مان نخواه که برای عزیزی قرارمان را بگذاریم روبروی غسالخانه !کنار قبری تازه کنده شده!کنار خانواده ای داغدار...

- شايد هنوز خيلي از دوستان دانشگا ه خبر نداشته باشند  و چقدر خبر دل از زمين كندن كسي سخت ست براي ِ مان!

- این روزها بشدت مشغول کارهای جهادی بودم و مثلن می خواستم لحظه ای را از دست ندهم اما دیروز آن چنان تلنگری پتکی به سرم خورد  که دیدم همه َ ش را یکجا از دست داده َم!امان از غفلت...

- خدایا دستی بگیر و در مرگمان هم فایده ای بگذار که اگر در این نفس زدن های بی خودی ِ مان کاری نکردیم با قطع نفس ِمان ، قطره ای جبران شود!

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 21:11 توسط "من ٍ او "| |

 

 این روزهایی که نگاه َ م مدام می افتد به نگاهت مصطفی  ! ته دلم شور عجیبی می گیرد و می لرزد....

می لرزد از اینکه چه انتخاب زیبایی کردی  و پر کشیدی...

و حالا همه چیز همین دنیای جنگلی را دو دستی داده ای به  من و امثال من  و اهلش ، اهل همین جنگلی که داریم...

همین جنگلی که اگر این پیر ِ مهربانمان نبود تا به حال همچون درندگانی همدیگر را تکه پاره کرده بودیم... و پیر خمین بود و او ...همان حضرت ماه ! که نرم نرم راممان کرد....

و به چه جایی رسیدی که همین پیرِ نورانی ِ خسته ی مان آفرین می گوید بر تو  وامثال تو يي كه با غصه لب ميگشايد كه داغدار تو شده مصطفي !...و هنوز خیلی راه است  تا من و امثال من بفهمند این آفرینی که نوش جان َ ت شد چه بود....؟!!!

 و حالا با گوشه ی نگاه ِ زیبایت می گویی که آی بچه حزب اللهی که داری به من غبطه می خوری !

مبادا به قدر لحظه ای غافل شوی تا پشت  پیر ِ عزیزمان بخواهد بلرزد... مثل کوه بایستید  که امیدمان به شما بود که ما رفتیم...

 وَ یا لَیتَنی که پاسدار خون ِ پاک ِ تو باشم .

می روم پای صندوق رای و نگاهم به سوی نگاهت هست که لبخند زیبایت را ببینم که عصار ه ای ست از لبخند ولی عصرمان...

باشد که ب ِ پای رکاب َش دستم بگیرد....

 

 


 پ.ن :

- لحظه به لحظه به زمان انتخابات نزدیک می شویم ،‌پايه هاي ايمانمان را قوي تر مي كنيم و عزممان را جزم تا پاهای مان را برای حفظ این مملکت و نظام و رهبری محکمتر بر زمین بکوبیم تا صدای لرزه ش را بشنوند هر آن کس که حتی به اندازه نظری بد نگاه می کند به انقلاب ما...

- یک چیزی که این چند روز انتخابات بشدت اذیت َم می کرد عکس های تبلیغاتی نامزدها بود که الی ماشالله اکثریت تا می توانستند با پرچم مقدس ایران اسلامی ِ مان عکس گرفته بودند و متاسفانه همینطور که این چند روز می خواستی قدم بزنی، خیابان با عکس ها سنگ فرش شده بود و نام مبارک  "الله " زیر پای عابران و چقدرباید دقت می کردی که پایت نرود روی عکس ها و دریغ که کاری ازَ م بر نمی آمد..... ای کاش نامزدهای محترم بیشتر به این قضیه دقت می کردند! 

- بيانات رهبرم در مورد انتخابات مجلس( و هميشه اين شماييد كه دل مان را گرم مي كنيد و نويد پيروزي ِمان مي دهيد)

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 0:17 توسط "من ٍ او "| |

 

ای دریغ که تو ۶ماه یا بیش می نشینی هزار و یک بالا و پایین می کنی...صد جور برنامه می چینی ...بیست تا کتاب و مطلب و فلان و بهمان چیز می خوانی که مثلن  همان چند روز را که قرار ست کنارشان بگذرانی  خیلی تاثیر گذار باشی و انگار قرار ست آنجا کُن فَیکون کنی و الخ...

اما همین که می نشینی کنارشان ...همان ها که می خواهی رویِ شان تاثیرات بس شگرف بگذاری...نه اینکه از قبل مثل تو نشسته باشند برنامه ریزی کرده باشند که برای تو چه  و چه کنند...فقط از سر بداهت  ،از سر طبع بلندشان چیزی می گویند که می شود درسی برای همه ی عمرت ...تا تو باشی که در زمین آنقدر مغرورانه راه نروی...

کافی ست فقط پای یک عهد کوچک به میان بیاید تا به خودت  ،فقط به خودت و بس ثابت شود که چقدر هنوز راه داری تا به امثال چون اویی برسی...

و من چه میدانستم آنقدر روحشان عظمت دارد که من اگر کلمه ای بگویم ،آنها آنقدر این ابتدای ریسمان کلمات َم را می گیرند  و تا هرجا که روحشان وسعت دارد ادامه می دهند، تا به جایی که تو درچشمانشان زلال ِ لذّت معنوی ِ شان را ببینی...

 

-------------------------------------------------------------

 

دشت مهران ،آفتاب داغ ،نخلهای سر برافراشته....!

خانه های کپری هست ،خانه هایی که فقط مثل یک چارچوب بالا رفته هست ،مسجد کپری هست ،خاک هست و خاک و... امکانات دیگر هیچ ...اما آسمانیِ آبی هم هست،غروبی که تو را به یاد شلمچه بیاندازد هست ،دلهایی  که به روح خدایی چنگ زده اند هست...

در کل روستای رستمی ،آمنه خانم و دخترانش ،خانواده ای بس عجیب بودند ،معنویت ِ خاص و طبع بلندی داشتند...

نسرین،دختر دوم آمنه خانم  را از همان اولی که دیدم غم ِ معنوی ِ عجیبی داشت...دل آدم را می لرزاند ...عید که از جنوب کرمان برگشتیم ،مدام با هم تلفنی در ارتباط بودیم ...یک شب که خیلی بی قرار بود  و بی قرارم می کردم...

گفتم :نسرین، آجی !بیا با هم یه عهدی ببندیم !

بی صبرانه و مشتاق گفت :چی ؟،هر چی بگی قبول!

گفتم: بیا  هرشب فلان ساعت با هم سوره واقعه بخونیم قبل از خواب ،تو اونجا تو دل ِ آسمون وسیع ِ دشت ِ مهران  ،من اینجا زیر آسمون دود گرفته ی تهران...

گریه می کرد  گفت باشه !

گذشت  و...من بر حسب ِ قولی که به نسرین دادم و فقط چون قول بود سوره واقعه را می خواندم ...گذشت و عجیب  تابستان هم دشت مهران قسمتم شد. همان روز اولی که رفتم روستای  رستمی برای سر زدن به اهالی ....نشستیم به صحبت که چی می کنید و چه کردید؟..که نسرین از همان لابلای حرفها گفت :من هر شب سوره واقعه را میخوانم با معنی ...خیلی هم در موردش فکر می کنم....

و اما من چه کردم؟فقط خواندم و رد شدم....

و نسرین ...همان دخترک ِ دور مانده از همه ی امکاناتی که چون منی در آن غوطه میخورم،آنچنان عظمت روحش را به رخم کشید و نشانم داد که چند پله از من ِ پر مدّعا جلوتر ست که میخ چسبیدم بر کف ِهمان مسجد ِ کپری و با خاک یکسان شدم.

 


عبرت نوشت:

-همین ست که میگویند در جهادی بیش از آنکه یاد بدهی ،یاد میگیری...

- در جهادی مراقبه هایت باید خاصّ ِ خودت باشد!

- الهی...وَلاتَرفَعنی فِی الناس ِدَرَجةً اِلّا حَطَطتَنی عِندَ نَفسی مِثلَها...

(خدایا !درجه ای از من  در میان مردم بالا مبر،جز آنکه همانند آن را در پیش نفسم پَست نمایی...)

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 11:47 توسط "من ٍ او "| |

 

 

 


پ.ن:

- این پست صرفا جهت شادی ارواح ِ طیبه ی رفقا می باشد :دی

-دقیقن صبحا که با مترو میخوام جایی برم این شکلی َم...

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 19:20 توسط "من ٍ او "| |

 

 

- چی می خوای مُسلم َم؟؟؟

-دلتنگ ِ رفتَنم !

-مُسلم دلش رو تو مُشت حُ س ی ن گذاشت ُ  رفت کوفه !... دیگه دلی نداشت که تو غُربت کوفه بگیره یا تنگ بشه!

-دلم گرفته مرتضی ،دلم گرفته !

این همه چراغ تو ی این شهر ،هیچ کدوم چشمَ مُ روشن نمی کنه ...

                                     این همه چِشم توی این شهر ،هیچ کدوم دلمُ گرم نمی کنه ،مرتضی !

مرتضی !اینجا همه می دوَن که زنده بمونن،هیچ کس نمی دو  ِ که زندگی کنه...

این شهر هَمش شده زمین ،دیگه آسمونی نداره این شهر....من دلم آسمون میخواد مرتضی !آسمون.....

- اگه دلت آسمون داشته باشه ،چه تو چاه کنعان باشی ،چه تو زندان هارون ،آسمون آبیه ...بالا سرت!

-آخه از کجا این آسمونُ پیدا کنم مرتضی ؟

-فقط چشماتو باز کن ،تا آسمون چشم های صاحبت ُ بالاسرت ببینی!

زمین ُ آسمون از چشمای اون نور می گیرن پسر!

چشماتُ رو خودت ببند مُسلم،ببند.............

 


پی نوشت:

- زیباترین سکانس و دیالوگ  از فیلم خداحافظ رفیق (و البته زیباترین فیلمی که دیده َم بیش از صدبار...)

- همین سکانس ،سرودِ لحظه لحظه های دَرد این زمانه ست،اگر از جان بخوانی َش!

.

دَرد نوشت:

- مرتضی را برای َم بخوانید  مصطفی  (دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته َم...)

راستی...خدا نکُشدَت مصطفی ....عجب چشمایی داری...........

- من و تو همانیم که هروقت دل تنگ می شویم ،من می گویم و بعد تو....آرام َم میکنی،شرمنده َم می کنی...!

-تفال نوشت:

با همه ی بی سرو سامانی َم /باز به دنبال پریشانی َم /آمده ام بلکه نگاه َم کنی / عاشق ِ آن لحظه ی طوفانی َم/ دل خوش ِگرمای کسی نیستم / آمده ام تا تو بسوزانی َم / آمده ام با عطش سال ها / تا تو کمی عشق بنوشانی َم /خوب ترین حادثه می دانم َت /خوب ترین حادثه می دانی َم ؟/ حرف بزن ابر ِمرا باز کن /دیر زمانی ست که بارانی َم /حرف بزن ،حرف بزن سال ها است /تشنه ی ِ یک صحبت طولانی َم /ها...به کجا می کشی َم ؟خوب ِ من! / ها ....نکشانی به پریشانی َم!...

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 19:16 توسط "من ٍ او "| |

 

تقریبا وضعیت هر روزه مان همین است که تا چند دقیقه قبل از شروع کلاس بچه ها بحث های اقتصادی و سیاسی ِشان گل می کند و عجیب همه شان انگار تخصصی دیرینه دارند در تمام زمینه ها که آنچنان عمیق بحث می کنند ، آدمی ۶ شاخ در می آورد!

اندر احوالات بازار سکه و ارز و طلا گرفته تا وضعیت گشت ارشاد و مملکت داری و ..... و خدا را شاکر می شوی فی الفور که حضرات وارد کرسی های قدرت نشده اند و همان کرسی منزل برایش زیبنده تر ست و بَل زیادی!

دیروز هم از همان روزها بود که تا پا برکلاس گذاشتیم بحث داغ سکه و طلا بود  و دوستان کارشناس تمام ِ عزیز، توصیه های کارشناسه خود را حواله همدیگر می کردند که چه و چه کنند و الخ.

تا اینکه خیلی بی ربط یک نفر شروع کردبه گفتن اینکه ما که هیچ نداریم .همه َش در این مملکت به ما دروغ می گویند.اصلا انرژی هسته ای در کار نیست ،دروغ می گویند ما به غنی سازی و بهره برداری و این قبیل مسائل دست پیدا کرده ایم. اصلا همین سال پیش که گفتند فلان دارو را ساختیم و مورد استفاده قرار می گیرد و در بازار هم موجود است همه َش دروغ ست اگر هم باشد انقدر بی کیفیت و فلان و فلان است که همه ی دکتر هاتوصیه می کنند از زیرسنگ هم شده مارک خارجی َش را پیدا کنید.

باقی بچه ها:

-واقعن؟؟؟

-راست می گی؟؟

-یعنی اصلا خبری نیست؟همه ش دروغ بود؟؟

-اَااااااااااااااااااا..................

- اِااااااااااااااا...................

ما هم که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بودیم و چشم هامان از تعجب به اندازه ته لیوان شده بود و گوش هامان داشت دود می کرد دیگر سکوت را جایز نمی شماریم و می پریم وسط بحث...کمی با لبخند و گشاده رویی به اندازه کافی می گویم:

- شما از روی چه حسابی این حرف ها را می زنید جانِ خواهر؟

که می گوید (فقط استدلال را داشته باشید):

- همین دوست همسر من دوره سربازی ش را در سازمان انرژی هسته ای می گذراند و خودش دیده و می گوید که اصلا از انرژی هسته ای خبری نیست شاید دارند یه کارهایی انجام می دهند اما هنوز بی نتیجه ست و.....

می گویم:

 -سربازی که فرق پروتون و نوترون را نمی داند متوجه موجودیت انرژی هسته ای می شود یا یک استاد تمام دکترای فیزک؟

اصلا ساده ترین دلیل َش همین ترور های اخیر!اگر نداشتیم چنین چیزی ،واقعا ترور داشتیم؟

-شما واقعن باور کرده اید که اینها را اسرائیل ترور کرده ؟

و اینجانب دهانمان از حماقت ِمخاطب به دسته ی صندلی می چسبد!

تا بیایم جواب بدهم یکی دیگر از بچه های همفکرَش رو به اومی گوید:

- بحث را تمام کن نه شما می توانید ایشون رو متقاعد کنید نه ایشان شمارو.نظر هر کی محترم ست و....

در همین اثناء چون کلاس شروع می شود جواب در دهانم می ماند و  مثل خوره تا خودِ فردا تمام ِ ذهنم را می خورد.

حرف های احمقانه شان پُتکی بود بر سرم که آدمی تا چه اندازه ممکن ست مُهر بر شعورش بخورد!

 و من آن روز تا منتها الیه دلم سوخت برای جوانانی که حتی هم وطنانشان هم آن ها را باور نکرده اند چه برسد به اغیار....

شاید درهمین مسئله هسته ای همه تنها همین ۴ دانشمند شهید را دیده اند که بی دغدغه ی از جان، پای بر این عرصه گذاشتند و چه بسا افرادی که از همان شروع کار در اثر کار با مواد آلوده شدند و گمنام شهید شدند ...

و همه َش از این در می مانم که اینان که به اصطلاح از قشر تحصیل کرده و دانشگاهی این مملکت هستند وقتی انقدر تحلیل های دم دستی و کوچه بازاری دارند وای به حال باقی مردم!

چرا بعضی ها از سر عنادهای مغرضانه یا غیرمغرضانه با نظام  و حکومت به خود زنی می رسند و تمامن سعی دارند به هر نحوی شده تمام استعداد ها و پیشرفت های جوانانمان را تکذیب کنند به هر قیمتی؟!

و باز هم خدا را شاکر می شوم که به اینان در همین اندازه که به بحث های خاله زنکیشان برسند شعور داده....

 


 پ.ن:

- اَللهُمَّ وَ اَنطِقنی بِالهُدی وَ اَلهِمنی التَّقوی وَ وَفِقنی لِلَّتی هِیَ اَزکی

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 20:17 توسط "من ٍ او "| |